ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

321

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

رجاء گفت : آيا خود از او شنيدى ؟ عمر گفت : از او نشنيدم ، ولى در اين مورد ميان من و او سخنانى رد و بدل شد . شك ندارم او يكى از آن دو نفر را برگزيده است . رجاء گفت : به خدا سوگند ، اين اختلاف در امت ، محمد ( ص ) ، باعث به وجود آمدن انواع فتنه‌ها و درگيرىها مىشود كه در نتيجهء آن جان‌هاى بسيارى از ميان خواهد رفت . عمر گفت : براى چه ؟ رجاء گفت : قريش و ديگران به اين رضايت نخواهند داد . همچنين خاندان اميه و عبد شمس . عمر گفت : پيش و پس كارها از آن خداست ، پادشاهى را به هر كه خواهد مىدهد . رجاء گفت بيرون رفتم و مردم را از عهد نامهء سليمان آگاه كردم ، آنان نيز پذيرفتند و پيروى كردند . آنان را از خدا ترسى و با تقوا بودن وى مطلع ساختم . البته مردم شكى نداشتند كه عمر بن عبد العزيز به عنوان خليفه معرفى خواهد شد . مردم خواستند تا كار خلافت را به عمر تسليم كنند . به آنان گفتم : شتاب نكنيد ، عمر به من گفته است ، سليمان براى قاسم و سالم وصيت كرده است و عمر از من در اين موضوع آگاه‌تر است زيرا عمر حضور داشته است و سليمان با دست خود عهد نامه را نوشته است . مردم با شنيدن اين سخنان فرياد زدند و با يك ديگر به مخالفت برخاستند . گروهى گفتند : شنيديم و پيروى كرديم ، هر كس كه باشد از او پيروى مىكنيم . گروهى ديگر گفتند : به خدا سوگند به اين وصيت راضى نيستيم و از آن پيروى نخواهيم كرد . به غير خاندان مروان نبايد كسى بر ما خليفه گردد . رجاء به عمر گفت : نظرم را چگونه يافتى ، اگر اين چنين باشد ، بلاى آشكارى است و فتنه‌اى است كه در آن گشوده شده است . عمر گفت : اميد آن دارم كه خداوند در آن فتنه را نگشايد . رجاء گفت : در اين صورت ما چكار كنيم ؟ عمر گفت : در اين شرايط چيزى ندارم كه بگويم . رجاء گفت : براى چه ؟ عمر گفت : به خدا سوگند تا كنون در چنين شرايطى قرار نگرفته‌ام ، در اين مورد نه نظرى دارم و نه پيشنهادى . چنين مىبينم كه توانم و رأيم را از دست داده‌ام ، و نمىدانم در آينده چه پيش خواهد آمد ، اگر توان گريختن را داشتم مىگريختم .